تبلیغات
پرنیان - نفرین بر جنگ
چهارشنبه 24 خرداد 1391

نفرین بر جنگ

   نوشته شده توسط: ناران مرادی    نوع مطلب :نثر ،

تقدیم به آنانی که زندگی را زنده زندگی کردند
 
هم چنان می دوم و به یاد میاورم.......
در خلال جنگ جهانی دوم یهودیان به دو دسته تقسیم می شدند : یهودیان صهیونیست و یهودیان غیر صهیونیست . یهودیان صهیونیست به آن دسته از یهودیانی اطلاق می گردید که با یک اعتقاد عمیق نژادی ، قصد مهاجرت به فلسطین و بنا نهادن یک مرکز یهودی را در آنجا داشتند و ادعا می کردند که هر جارا که اراده کنیم وطن ما ست. و یهودیان غیر صهیونیست آنانی بودند که قصد تعرض به دین و نژادی غیر از خودی را نداشتند و با یک اعتقاد عمیق خدایی مسیر الهی را می پیمودند و تصرفی در کار یهودیان صهیونیست نداشتند
.........

تقدیم به آنانی که زندگی را زنده زندگی کردند
 
هم چنان می دوم و به یاد میاورم.......
در خلال جنگ جهانی دوم یهودیان به دو دسته تقسیم می شدند : یهودیان صهیونیست و یهودیان غیر صهیونیست . یهودیان صهیونیست به آن دسته از یهودیانی اطلاق می گردید که با یک اعتقاد عمیق نژادی ، قصد مهاجرت به فلسطین و بنا نهادن یک مرکز یهودی را در آنجا داشتند و ادعا می کردند که هر جارا که اراده کنیم وطن ما ست. و یهودیان غیر صهیونیست آنانی بودند که قصد تعرض به دین و نژادی غیر از خودی را نداشتند و با یک اعتقاد عمیق خدایی مسیر الهی را می پیمودند و تصرفی در کار یهودیان صهیونیست نداشتند
.........
 صدای نفس نفس هایم در کوچه های شهر تمام این وقایع را به یاد من می آورد . اصلا نمی دانستم کجا هستم . الان دیگر زمان زیادی از آن وقایع گذشته اما دردناک تر این است که می بینم تاریخ مرتبا تکرار می شود . و من فقط نگاه می کنم . چون جز نگاه کاری از دستم بر نمی آید
 
 هی تو . بایست . با توام سر باز . اهل کجایی ؟ هرچند من هم اگر پوتین های تو را داشتم مانند تو میدویدم . اما من ، فقط نگاه می کنم . بی آزار بی آزار
 
 می خواهم قدری با تو سخن بگویم . اصلا صدای مرا می شنوی ؟ اصلا مرا میبینی . یا نه ؟ دنیای تو پر شده از کنسرو های خالی شده . اما در این دنیایی که تو زندگی می کنی فقط کنسرو و ضرب و بنگ بنگ نیست . اگر در کوچه های این شهر پیرمردی را دیدی از او دلجویی کن و کمی از کنسروت به او هم بده . آن وقت بیا تا دوباره قدری با تو سخن بگویم .
 
من همچنان فقط نگاه می کنم . اما زنده ام . مرده تویی . تو به سان مردگان متحرکی که فقط نام زنده ها را ربودند که بتوانند راحت و بی دردسر کنسرو بخورند . و من باید تاوان دزدی تو را بدهم و همچنان فقط نگاه کنم . ازپشت این شیشه هایی که معلوم نیستند گلی اند یا بارانی . اما من با نگاهم آن ها را بارانی می کنم و آن قدر برای تو اشک می ریزم تا این باران صلح بر روی سر تو ها و من ها فرود آید و من ها و توها همگی در کنار هم پای کوبی کنیم . چون تو ، یکی از مایی..... و نه بیشتر
 
 تو خوشحال می شوی از اینکه من مردم . اما این تویی که مردی . و این روح توست که مرده . تو مرا نمی شناسی سر باز. من هم تو را نمی شناسم . مرا به روح های مرده چه کار . مرا به تن های پریشان چه کار . اصلا مرا به تو چه کار ؟ من میدوم و تو می دوی . من از برای دل تنگ . تو از برای دل سنگ . ما از برای این همه نفرین به جنگ . و من فقط نگاه می کنم . جز بغض هم چیزی برایم نمانده . و این بار دیگر باید بگویم بغض هایم مثل یک تکه چمن روشن بود .
 
من این زندگی سرگردان از پشت شیشه ها را مدیون تو هستم .. تو از زندگی من نفس میگیری و این طور می دوی . اما بعد از من تو یک مرده ای فقط . حتی نگاه من را هم نداری و دیگر از آن خود نیستی . هنوز هم تو را نمی شناسم. به سان تو که روحت را نمی شناسی . تو بوی روح مرده می دهی
. تو حرمت خدا را هم شکستی .
 
 من از تو متنفر نیستم . برعکس . حتی از پشت این شیشه ها ی سرگردان و بلا تکلیف گاهی دلم برای دلت تنگ می شود . چون دلم برای تو می سوزد و هر روزم را در اینجا برای تو دعا می کنم . و برای دوزخیانی که مثل من نگاهت می کنند بوی حلوایی راه میندازم که بیا و ببین . آری من برای مراسم عذاداری روحت هر روز حلوا می پزم اما تو آن قدر قدرت نداری که بتوانی با آن دسته ای سبزی گلی بخری تا برایم آش بپزی . من به اندازه ی تمام روزهایی که از من متنفر بودی دوستت خواهم داشت و به واسطه ی حرمت خداوندی که هنوز هم روحش در جان بی جان تو نبض می زند برایت دعا می کنم . آه ، رسالت تو چه قدر سنگین است . که باید چنین تلخند هایی را همراهت کنی تا به ما نوادگان آدم یاد بدهی که دنیا از پشت این شیشه های گلی هنوز هم زیباست . هر روز که می گذرد وسنگ های دلت را می شمارم به زیبایی ها بیشتر پی می برم و بیشتر به خدا نزدیک می شوم
 
هی تو ، بایست . حرف هایم هنوز تمام نشده . صبر کن . ببینم تو اصلا خط قرمز هم داری ؟ از کنسروت به من هم می دهی ؟ یا باز هم سهم من باروت است ؟ بخور عیبی ندارد . دنیایت دوامی نخواهد داشت . این ایمان من است . و باز هم حلوا می پزم . و این باز هم نشانه ی ایمان من است . که تو دوامی نداری . تو قدرت نداری . تو فقط فکر میکنی که میتوانی . تو آزاد نیستی و این باور بیمار گونه ی توست . آزاد منم که بی بال اوج گرفتم. برای در بند بودن همیشه نیازی به دیدن بند و سلول نیست . تو خود را به واسطه ی خودت در بند کردی . من فقط نگاه می کنم .
 
 بنگ بنگ بنگ
 بس است دیگر آن قدر که از این وسیله ی خیالیت صدا درآوردی . فکر کردی بنگ بنگ کردن کار سختیست ؟ بنگ بنگ بنگ . و اگر بخواهی تا صبح هم برایت بنگ بنگ می زنم . بنگ بنگ تو در قلب ها رسوخ می کند و بنگ بنگ من اما ....... من که باید فقط نگاه کنم .من که باید سکوت کنم . خیلی از توها در این کوچه پس کوچه های شهر سکوتم را جدی نگرفتند و اکنون شهر من پیدا نیست . و آنان زودتر از تو مردند . پس تو باور کن سکوتم را .
 
 با این نگاه به اندازه ی تمام روزهایی که نمیزیسته ای برایت پشت این شیشه ها دعا می کنم و به تعداد تمام روزهایی که از من و من ها نوادگان آدم متنفر بودی دوستت خواهم داشت . تو هم یکی از مایی . اما بدان . همیشه در اوج زمستان است که بهار رویش خود را نرم نرمک آغاز می کند . .....
 
 حال که بیشتر میندیشم و این وقایع را میبینم در می یابم که صهیون بودن و نبودن مسئله نبوده . مگر چقدر زمان برای بد شدن است که برای خوب شدن وجود ندارد ؟؟؟؟؟؟ صهیون فقط یک نام است . در خیابان های شهر گم شده ی ما پر است از این صهیون نام هایی که به ما تلخند را یاد آور می شوند . بیایید با هم برای این وقایع دعا کنیم . نه حال دیگر با تو نیستم سرباز . میخواهم سفارش حلوای دیگری را بدهم .
 
تو را در آن کوچه گم کردم . این جا بن بست است . شاید این بن بست نگاهم را از من بگیرد اما قدرت سکوتم را نه ! تو باورش کن تا بیشتر از این حرمت شکنی نکردی . دیگر برایم تفاوتی نمی کند که اهل کجایی .
 
 بنگ بنگ بنگ . . آه ، آه که تو وقتی گم هم می شوی صدای بنگ بنگت دل هامان را تنگ می کند و دلت را سنگ . و اکنون با این "فقط نگاه هایم" اندکی اشک خشک هم آمیخته شده . میگویند حلوا را خوشمزه تر می کند این اشک های خشک
. اگر بال و پر خواستی و اگر قصد پرواز داشتی ، پشت آن شیشه های گلی برای تو هم جا هست .
 تو فقط یک بار : صدا کن مرا .
 به تنهایی نگاهم سوگند اما ، این تویی که مرده ای ، نه من !!!
تو دیگر حتی سایه هم نداری برادر من
نفرین به جنگ