تبلیغات
پرنیان - خدا هست...
یکشنبه 25 دی 1390

خدا هست...

   نوشته شده توسط: ناران مرادی    نوع مطلب :نثر ،

مردی برای اصلاح سر و صورتش
به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت میکردند.
وقتی به موضوع"خدا "رسیدند.
آرایشگر گفت:
...

مردی برای اصلاح سر و صورتش
به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت میکردند.
وقتی به موضوع"خدا "رسیدند.
آرایشگر گفت:
"من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد "
مشتری پرسید:
"چرا باور نمی کنی؟"
آرایشگر:
"کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندا رد.
به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟
اگر خدا وجود داشت،
نباید درد و رنجی وجود می داشت.
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که
اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد. "
مشتری لحظه ای فکر کرد،
اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و
مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد،
در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد
و به آرایشگر گفت:
"می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند."
آرایشگر با تعجب گفت:
"چرا چنین حرفی می زنی؟
من این جا هستم، من آرایشگرم.
من همین الان موهای تو را کوتاه کردم."
مشتری با اعتراض گفت:
"نه! آرایشگرها وجود ندارند،
چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است،
با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد."
"نه، آرایشگرها وجود دارند!
موضوع این است که
مردم به ما مراجعه نمی کنند."
مشتری تأیید کرد:" دقیقاً! نکته همین است.
خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه
درد و رنج در دنیا وجود دارد."