تبلیغات
پرنیان - نقش صنایع دستی در جوامع ایلی و عشایری ایران

نقش صنایع دستی در جوامع ایلی و عشایری ایران

عشایر و روستانشینان ، فرزندان دردانه طبیعتند و همواره نقش آرزو را بر دار خیال می بافند.

«نقش و نگارها» تجلی آرمان های هنرمند ایلیاتی و روستایی است. آرزوهای دست نیافتنی که تنها در دنای «هنر» تحقق می یابند و شکل می گیرند.

«سوزن دوز» بلوچی ، یاتقش گلها و بوته ها و ترکیب رنگ ها ، طبیعت رنگین و «باغ های بافته» ای می آفریند و جهانی می سازد که در اندیشه و خیالش مجسم می گردد.

عشایر و روستانشینان، - در دست بافته هایشان- «طبیعت»را چنان که دوست دارند و  می خواهند ، ترسیم می کنند و نه به آن شیوه و شمایلی که وجود دارد. اصولا این هنرمندان بومی، تنها مقلد طبیعت نیستند . اینان دستنشان را محبوس نمی کنند.

انگشتانشان به طغیان شیده می شوند و نه تنها نقش گل و گیاه و سبزه زار را به تارو پود می نشانند، بلکه عملا بر نقش و نگارهای طبیعت می افزایند وجوهر تخیل را به کار می گیرند و توسن بادپای خیال را رحیم سرزمین های مدام بهار می سازند.

آن سوزن دوزبلوچی ، یا اشکال هندسی ،گلها و بوته های زیادی می آفریند و تماشاگر را به حیرت می اندازد که راستی این زن بلوچی در صحرای خشک ،این همه رنگ و نقش عجب را از کجا آورده است وبه ای ظرافت می دوزد؟ نقش ما «مار» است و قرب و صحرا، و یاد آور اینکه حتی نیش زهر آگین مار از روی پاتاوه های شبانان برجان این شبانان همیشه در کوچ می نشیند. نقش ها با ما همدم می شوند و تاریخ و شیوه ی اندیشه و خواسته های قوم را به ما می شناسانند.

نقش ها ، شتر است و اسب- مرکب و متحمل و مهربان – اگر به روستاهای غریب کویر سری بزنیم ، خواهیم دید که حصیرها زیرانداز است و بادبزن های رنگی بر دست ها استوار و مجسمه های گلی شتر در رف اتاق ها و ...جملگی یاد آور زندگی و متعلقات زندگی. در جهان پر رمزو راز این مردم، صنایع دستی جنبه ی تفننی ندارد و کسی از روی هوس نمی بافد و شیئی نمی سازد.هر اثر، هدفی و کاربردی جدی دارد. هنرمندان جوامع عشایری و روستایی ، «کاردست» را درخدمت «شناخت زندگی وشیوه ی زندگی و تاریخ و جهان شناسی و رفتار اجتماعی»به کار می گیرند .  روح و فکر کوچندگان با مراتع ،مرالها و کشتزارها و مزارع سبز مخمل نشان، دل می بندند و سپس دریافت خود را از این دیده ها – با دست خود- در کنار گفتار خود متجلی می سازند. همان سا شن که غمباد از گلو بر میدارند، ترانه ی شادمانی می خوانند، چرا که به سر سبزی و برت رسیده اند و با دستان چیره ی خود به آفرینش می پردازند . این «هنر دست» ، هنری است که در آن با «دست» به رمز و راز جهان گوش فرا می دهند.

عشایر، ایل راه کوچندگان را به صورت خطوط موازی هاشور خورده نشان می دهند و پیشانی بندی بر شتران بافته و این خطوط موازی را برآن پیشانی بند نقش زده اند.یعنی که فرزندان رهیم و همیشه ، رحیل دیارهای دوردست هستیم.

این نقاشان چیره دست باغ های یافته که جویبار ودرخت و سبزی باغ های خیال خویش را پرندگان و هزار دستان هایش بر گلیم و قالی و نمد، نقش زده اند ، به تکرار و ممارست، این نقش ها پیچ در پیچ را فرا گرفته و سینه به سینه و تجریه از نسلی به نسلی دیگر به عنوان میراث فرهنگی ، منتقل ساخته اند. همین نقش ها ، زبان گویای چادر نشینان واقع شده و علام قراردادهای خاص آنها، پیوند و وجدت فرهنگی و قومی در میان بویژه اگرآن «طایفه» غریبه باشد- موجب سرشکستگی است.

اگر دست بافته های روستایی و عشایری را به تماشا بنشینیم ، نقش «درخت» را نامد رشد و بالندگی و زندگی و برکت خواهیم یافت.«کبوتر»مظهر اوج و پرواز و دوایر پیچ در پیچ به شکل نقوش هندسی زیبا – در تار و پود دست بافته ها- زیبا یی شناسی خبره می خواهد تا زیبایی ترتیب رنگ ها و پیوستن خطوط را به هم بنگرد.

زبان نقش ، وسیله ی تمایز یا نشانگر تشابه فرهنگ عشایری و روستایی است.گویی هنرمندان خبره ی روستایی و عشایری ، پرندگان در حال پرواز را در کنار دار قالی به نظاره می نشینند و پرنده ی تیزبال را رام می سازند و بر پرده هایشان می نشانند.

دست بافته ها ی روستایی و عشایری ، قالی است و خورجین و جل اسب و ...هریک زینت«اوبه» ای و نشاگر دنیای ذوق و هنر دختران و نقش بندی که به دستان معجزه گر ، بر سجاده ها و پردهای ورودی آلاچیق ها و انبان ها ی گندم و توبره های کاه اسبان و جوالهای جو و خورجین ها ی سیر و سفر، نقش ها زده اند و انسان دریغش می آید که بر این پرده های هزار نقش پا بگذارد و پشت بی اعتنایی بر پشتی ها یشان تکیه دهد.

زنان عشایری و روستایی ، با دستان چیره و نقش آشنای خود، با انگشتانی که هزار هزار بار به تیغه ی چاقو سپرده شده و تارو پودهای قالی را با خون انگشتان خود رنگین ساخته اند  ، افتخار می آفرینند و موجب فخر و جلال و مظهرشان و مقام هنری قبیله و روستا می شوند و مردان در توصیف بلندای قامت و غیرت این زنان هنرمند، ترانه سر می دهند.

به یک دوبیتی کرمانی گوش فرا دهیم که از حلقوم مردی بی می خیزد که زنی هنرمند، اما قانع و اهل قناعت دارد که هر دم نقشی می زند و افزون بر خرده نانی ندارد:

زنی دارم که سالار زنونه

همیشه دوک و چرخش ورمیونه (در میان است)

به توی سفتویش(سفتو=سبد) دومی (دوم = گلوله ی نخ) ندیدم.

به دور چرخویش، چل خورده نونه.

همین زنانند که در میان ترکمن ها و بلوچ ها و سنگسری ها و ...یقه ی پیراهن ها را با گلدوزی زینت می دهند. سر آستین پیراهن ها، مچ بند جامه های روز جشن ، خلعت های سرور و شادمانی ، عرق چین ها ، خلعت کشتی ، جملگی با سوزن دوزی، نقش و نگارها ی زیبایی پیدا می کنند.

نقوش ، حد و مرز سنین عشایر را روشن می سازند و انتقال انسانی را زا سنی به مرحله ی سنی دیگر نشان می دهند. در میان ترکمن ها ، دختران خردسال ، عرقچین هایی با نقوش خاص بر سر می گذارند وآن زمان که شوهر کردند، این عرقچین را بر می دارند و پیشانی بند و سربندی با نقوش متمایز بر پیشانی و به سر می بندند.

براستی «صنایع دستی » - برای این هنرمندان بومی- امانت دار و نگه دارنده ی «پیام» قوم است و زوالش ، زوال فرهنگ را به دنبال دارد.

حال در چهار سوی تصمیم برای حفظ و نگهداشت صنایع دستی، در کدامین سمت  و قد علم کرده اند؟ تولید را می خواهیم و تکثیر انواع صنایع دستی را، یا خلاقیت و آرامش و جلال و شان هنری را؟ زمانی، این صنعتگران بومی و چیره دست، پای افزارها و گیوه های محکم، ارزان بها و مقاوم در برابر سرما و گرما می ساختند ، و ابزارها ی ابداعی و خاص خود داشتند. متکی به صنعت و هنر خود بودند، گیوه ها به موزه ها راه یافتند و پای افزارها ی لاستیکی و پلاستیکی به اندرون سرای روستاییان و به زیر چادور کوچندگان اطراق کردند. گلیم ها و جاجیم ها و قالی ، از رنگ و جلا افتادند و فرش ماشینی به اشاره ی دستان طفلان کارگاه ها به طرفه العین یافته شدند و چشم روستایی و عشایر را به کور سویی کشاندند.

کاسه های سفالین ، کوزه های ترشی و مربا و ...از پستوی خانه های روستایی به رف های نمایشگاه های مردم شناسی انتقال یافت، یا پشت غرفه های مغازه های صنایع دستی جای گرفت و روستایی مهاجر ، انگشت حیرت بر دندان گزید که : هان همان کاسه کوزه ی ماست که عزیز کرده شده و از باب تفاخر در پشت غرفه ها جا و مقام یافته است، ... اینک کاسه های ملامین در خورجین روستای به روستا ارمغان برده می شود.

مشک های ساخته شده از پوست ، جای خود را به مشک های فلزی آهنگران بازار شیراز می سپارد و عشایر قشقایی مرتب سفارش مشک فلزی می دهند؛ هم هنر از بین می رود و هم صنعت بومی . هم «ذوق» رنگ می بازد و هم خلاقیت آشفته حال می گردد. درهای چوبی هزار نقش پر رمز و راز «ماسوله» ای از چهارچوب بیرون می آید و جوشکار شهری، درب آهنین بر جایش می گذارد .

گهواره های چوبی روستای که غماواز حزین زن روستایی را بارها و بارها شنیده بود و گهواره ی ساخته شده از جاجیم روستایی که با هر تکان دست مادران، رویای کوچ را برای دردانه ها عشایری به همراه داشت، فراموش  می شود. گهواره ی فلزی بر پشت زنان بختیاری استوار می گردد تا از پشته به پشته ای دیگر بکشانند و ای دریغ که فخر هم می کنند که آری  از بازار چلگرد خریده ایم و ... هیهات که هنرمند بومی جا خود را در جامعه اش گم کرده اش ، همان صنعت و هنر دستی اوست. دیگر سنگ مزارهای نقشین بر مزار یلان کاکل بریده ی قوم، گذاشته نمی شود. سیمانی است و خاکی و فراموشی  و ...

زمانی بود که سفره های دست یافت، با رنگ و نقش خاص ، به اهل اسراف گوشمالی ها می داد و ناشکران را به شکر گویی وامی داشت که آری:«شکر نعمت، نعمت افزون کند». حتی کفن ها – این خلعت های آخرت- هم نقش و نگاری می یافت و بی اعتباری جهان را به اشعار نغز عیان می ساخت.

دیگر از حلقوم زنان دوره گرد « کولی» هم فریاد سبد، قند شکن، و ... بر نمی آید. آنان «قاچاق» را مناسبت یافته اند و همانسان که دندان طلایی و مطلا می گذارند که نشان فخر قافله یشان که روزگاری همچون رنگین کمان، لباس های الوان آنان و جلهای رنگین دست بافت آنان را نشان می داد، در پس کوه های فراموشی افتاده و اینک بساط اجناس قاچاق را در گوشه و کنار خیابان ها و میدان گسترده اند.

ترکمن عزیز ما ، همان چشم بادامی محبوب، در گذرگاه ها تو گویی ه خجلت ایستاده است؛ یعنی که دیگر حنای کف ما رنگی ندارد و قالیچه های رنگین ما ، رنگ می دهد.

وقتی قالیچه ای را بپسندی و بخری، ترکمن و غریب به طرفه العین از کنار تو می گریزد تا مباد که راز رنگ پس دادن قالیچه(که حتی به عرق دستان خریدار هم رنگ می بازد)برملا شود و آبروی این هنرمند بومی بر باد رود.

صنایع و هنرهای دستی، زبان از یاد رفته و سنت گمشده است.در حفظ و نگهداشت آن بکوشیم. صندوقچه ی سینه پیران ، آکنده از این سنت های پسندیده است. ای دریغ و هزار افسوس که بسیاری از جوانان ، زبان رمزی آنان را نمی دانند و سعادت همدمی و همدلی با آنان را نمی یابند.

بکوشیم تا این همدلی را به وجود آوریم .بکوشیم تا کارگاه صنعتگران بومی از رونق نیفتد و آن ابیات نغز خیام برزبان ها جاری نگردد که ؛

در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

هریک به زبان حال با من گفتند :

کو کوزه خر و کوزه گر و کوزه فروش؟